خدا بيامرز وصيت كرد و هفت سال آزگار ما را توي هچل انداخت
. پسر از همه
كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد
. اينهم حساب و كتاب دارائي حاجي است . ( اشاره كرد به سه
نفري كه دنبال او بودند
. ) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خود داده ام . حالا ديگر
ما به سي خودمان آنها هم به سي خودشان
!"
تا اينجا كه رسيد بغض بيخ گلويش را گرفت
. سپس بدون اينكه ديگر چيزي بيفزايد يا منتظر جواب بشود ،
سرش را زير انداخت و با چشم هاي اشك آلود از در بيرون رفت
. در كوچه نفس راحتي كشيد، حس كرد كه آزاد
شده و بار مسئوليت از روي دوشش برداشته شده ، ولي دل او شكسته و مجروح بود
. گامهاي بلند و لاابالي بر
ميداشت، همينطور كه ميگذشت خانة ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بي درنگ از پله هاي نم كشيدة آجري
آن داخل حياط كهنه و دود زده اي شد كه دور تا دورش اطاقهاي كوچك كثيف با پنجرة هاي سوراخ سوراخ مثل
لانة زنبور داشت و روي آب حوض خزه سبز بسته بود
. بوي ت رشيده ، بوي پرك و سردابه هاي كهنه در هوا
پراكنده بود
. ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ريش بزي و چشمهاي طماع جلو آمد ، خندة ساختگي كرد .
داش آكل بحالت پكر گفت
:
"
جون جفت سبيلهايت يك بتر خوبش را بده گلويمان را تازه بكنيم. "
ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زير زمين پائين رفت و پس از چند دقيقه با يك بتري بالا آمد
. داش
آكل بتري را از دست او گرفت ، گردن آنرا بجرز ديوار زد سرش پريد ، آنوقت تا نصف آن را سر كشيد ، اشك
در چشمهايش جمع شد ، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچة
زردنبوي كثيفي بود ، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفي كه روي لب ش آويزان بود ، بداش آكل نگاه مي كرد ،
داش آكل انگشتش را زد زير در نمكداني كه در طاقچة حياط بود و در دهنش گذاشت
.
ملا اسحق جلو آمد، روي دوش داش آكل زد و سر زباني گفت
:
"
مزة لوطي خاك است ! "
بعد دست كرد زير پارچة لباس او و گفت
:
"
اين چيه كه پوشيدي ؟ اين ارخلق حالا ور افتاده . هر وقت نخواستي من خوب ميخرم . "
داش آكل لبخند افسرده اي زد ، از جيبش پولي در آورد ، كف دست او گذاشت و از خانه بيرون آمد
. تنگ
غروب بود
. تنش گرم و فكرش پريشان بود و سرش درد ميكرد . كوچه ها هنوز در اثر باران بع د از ظهر نمناك
و بوي كاه گل و بهار نارنج در هوا پيچيده بود ، صورت مرجان ، گونه هاي سرخ ، چشم هاي سياه و مژه هاي
بلند با چتر زلف كه روي پيشاني او ريخته بود م حو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود
. زندگي
گذشتة خود را بياد آورد، ياد گارهاي پيشين از جلو او يك بيك رد ميشدند
. گردشهائي كه با دوستانش سر قبر
سعدي و بابا كوهي كرده بود بياد آورد ، گاهي لبخند ميزد ، زماني اخم ميكرد
. ولي چيزيكه برايش مسلم بود
اينكه از خانة خودش ميترسيد، آن وضعيت برايش تحمل ناپذير بود، مثل اين بود كه دلش كنده شده بود ،
ميخواست برود دور بشود
. فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطي درد دل بكند ! سر تا سر زندگي
برايش كوچك و پوچ و بي معني شده بود
. درين ضمن شعري بيادش افتاد، از روي بي حوصلگي زمزمه كرد :
"
به شب نشيني زندانيان برم حسرت ،
كه نقل مجلسشان دانه هاي زنجير است
"
آهنگ ديگري بياد آورد، كمي بلندتر خواند
:
"
دلم ديوانه شد، اي عاقلان، آريد زنجيري ،
كه نبود چارة ديوانه جز زنجير تدبيري
!"
اين شعر را با لحن نا اميدي و غم و غصه خوان د، اما مثل اينكه حوصله اش سر رفت ، يا فكرش جاي ديگر
بود خاموش شد
.
هوا تاريك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسيد
. اينجا همان ميدانگاهي بود كه پيشتر وقتي دل
ودماغ داشت آنجا را قرق ميكرد و هيچكس جرأت نميكرد جلو بيايد
. بدون اراده رفت روي سكوي سنگي جلو در
خانه اي نشست ، چپقش را در آورد چاق كرد ، آهسته ميكشيد
. بنظرش آمد كه اينجا نسبت به پيش خراب تر
شده، مردم ب ه چشم او عوض شده بودند ، همانطوريكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سياهي
ميرفت، سرش درد ميكرد ، ناگهان ساية تاريكي نمايان شد كه از دور بسوي او ميآمد و همينكه نزديك شد گفت
:
"
لو لو لوطي لوطي را شه شب تار ميشناسه ."
داش آكل كاكا رستم را شناخت ، بلند شد ، دستش را به كمرش زد، تف برزمين انداخت و گفت
:
"
ارواي باباي بيغيرتت ، تو گمان كردي خيلي لوطي هستي ، اما تو بميري روي زمين سفت نشاشيدي !"
كاكا رستم خندة تمسخر آميزي كرد، جلو آمد و گفت
:
"
خ خ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفهاپه په پيدات نيست !.. اام شب خاخاخانة حاجي عع عقد كنان است،
مك توتو را راه نه نه
…"
داش آكل حرفش را بريد
:
"
خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف ديگرش را هم من امشب ميگيرم ."
دست برد قمة خود را بيرون كشيد
. كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت . داش آكل
سر قمه اش را بزمين كوبيد، دست بسينه ايستاد و گفت
:
"
حالا يك لوطي ميخواهم كه اين قمه را از زمين بيرون بياورد ! "
كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد ، ولي داش آكل چنان ب ه مچ دست او زد كه قمه از دستش پريد
. از صداي
آنها دسته اي گذرنده بتماشا ايستادند ، ولي كسي جرأت پيش آمدن يا ميانجيگري را نداشت
.
داش آكل با لبخند گفت
:
"
برو، برو بردار ، اما بشرط اينكه اين د فعه غرس تر نگهداري، چون امشب ميخواهم خرده حسابهايمانرا پاك
بكنم
!"
كاكا رستم با مشت هاي گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاويز شدند
. تا نيمساعت روي زمين ميغلطيدند،
عرق از سرو رويشان ميريخت ، ولي پيروزي نصيب هيچكدام نميشد
. در ميان كشمكش سرداش آكل بسختي
روي سنگفرش خورد ، نزديك بود كه از حال برود
. كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان ميزد ولي تاب مقاومتش
تمام شده بود
. اما در همينوقت چشمش ب ه قمة داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود ، با همة زور و
توانائي خودش آنرا از زمين بيرون كشيد و به پهلوي داش آكل فرو برد
. چنان فرو كرد كه دستهاي هر دوشان از
كار افتاد
.
تماشاچيان جلو دويدند و داش آكل را ب ه دشواري از زمين بلند كردند ، چكه هاي خون از پهلويش بزمين
ميريخت
. دستش را روي زخم گذاشت ، چند قدم خودش را كنار ديوار كشانيد ، دوباره ب ه زمين خورد بعد او را
برداشته روي دست بخانه اش بردند
.
فردا صبح همينكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانة حاجي صمد رسيد ، ولي خان پسر بزرگش به
احوالپرسي او رفت
. سر بالين داش آكل كه رسيد ديد او با رنگ پريده در رختخواب افتاده، كف خونين از دهنش
بيرون آمده و چشمانش تار شده ، ب ه دشواري نفس م ي كشيد
. داش آكل مثل اينكه در حالت اغما او را شناخت ،
با صداي نيم گرفته لرزان گفت
:
"
در دنيا … همين طوطي … داشتم … جان شما … جان طوطي … او را بسپريد … به … "
دوباره خاموش شد، ولي خان دستمال ابريشمي را در آورد ، اشك چشمش را پاك كرد
. داش آكل از ح ال
رفت و يكساعت بعد مرد
.
همة اهل شيراز برايش گريه كردند
.
ولي خان قفس طوطي رابرداشت و به خانه برد
.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسي را جلوش گذاشته بود و به رنگ آميزي پروبال، نوك برگشته و
چشمهاي گرد بي حالت طوطي خيره شده بود
. ناكاه طوطي با لحن داشي – با لحن خراشيده اي گفت :
"
مرجان … مرجان … تو مرا كشتي … به كه بگويم … مرجان … عشق تو … مرا كشت ."
اشك از چشمهاي مرجان سرازير شد
.
|
+| نوشته شده توسط
سیاوش در
86/06/23
|