تبليغاتX
هنردروغی است که حقیقت را بیان می کند - داش آکل(عشق پنهان)
فرشته ای را در قطعه سنگ مرمری دیدم و آن قدرآن سنگ را تراشیدم تا او راآزاد کردم.
 داش آکل(عشق پنهان)

خدا بيامرز وصيت كرد و هفت سال آزگار ما را توي هچل انداخت . پسر از همه

كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد . اينهم حساب و كتاب دارائي حاجي است . ( اشاره كرد به سه

نفري كه دنبال او بودند . ) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خود داده ام . حالا ديگر

ما به سي خودمان آنها هم به سي خودشان !"

تا اينجا كه رسيد بغض بيخ گلويش را گرفت . سپس بدون اينكه ديگر چيزي بيفزايد يا منتظر جواب بشود ،

سرش را زير انداخت و با چشم هاي اشك آلود از در بيرون رفت . در كوچه نفس راحتي كشيد، حس كرد كه آزاد

شده و بار مسئوليت از روي دوشش برداشته شده ، ولي دل او شكسته و مجروح بود . گامهاي بلند و لاابالي بر

ميداشت، همينطور كه ميگذشت خانة ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بي درنگ از پله هاي نم كشيدة آجري

آن داخل حياط كهنه و دود زده اي شد كه دور تا دورش اطاقهاي كوچك كثيف با پنجرة هاي سوراخ سوراخ مثل

لانة زنبور داشت و روي آب حوض خزه سبز بسته بود . بوي ت رشيده ، بوي پرك و سردابه هاي كهنه در هوا

پراكنده بود . ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ريش بزي و چشمهاي طماع جلو آمد ، خندة ساختگي كرد .

داش آكل بحالت پكر گفت :

" جون جفت سبيلهايت يك بتر خوبش را بده گلويمان را تازه بكنيم. "

ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زير زمين پائين رفت و پس از چند دقيقه با يك بتري بالا آمد . داش

آكل بتري را از دست او گرفت ، گردن آنرا بجرز ديوار زد سرش پريد ، آنوقت تا نصف آن را سر كشيد ، اشك

در چشمهايش جمع شد ، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچة

زردنبوي كثيفي بود ، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفي كه روي لب ش آويزان بود ، بداش آكل نگاه مي كرد ،

داش آكل انگشتش را زد زير در نمكداني كه در طاقچة حياط بود و در دهنش گذاشت .

ملا اسحق جلو آمد، روي دوش داش آكل زد و سر زباني گفت :

" مزة لوطي خاك است ! "

بعد دست كرد زير پارچة لباس او و گفت :

" اين چيه كه پوشيدي ؟ اين ارخلق حالا ور افتاده . هر وقت نخواستي من خوب ميخرم . "

داش آكل لبخند افسرده اي زد ، از جيبش پولي در آورد ، كف دست او گذاشت و از خانه بيرون آمد . تنگ

غروب بود . تنش گرم و فكرش پريشان بود و سرش درد ميكرد . كوچه ها هنوز در اثر باران بع د از ظهر نمناك

و بوي كاه گل و بهار نارنج در هوا پيچيده بود ، صورت مرجان ، گونه هاي سرخ ، چشم هاي سياه و مژه هاي

بلند با چتر زلف كه روي پيشاني او ريخته بود م حو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود . زندگي

گذشتة خود را بياد آورد، ياد گارهاي پيشين از جلو او يك بيك رد ميشدند . گردشهائي كه با دوستانش سر قبر

سعدي و بابا كوهي كرده بود بياد آورد ، گاهي لبخند ميزد ، زماني اخم ميكرد . ولي چيزيكه برايش مسلم بود

اينكه از خانة خودش ميترسيد، آن وضعيت برايش تحمل ناپذير بود، مثل اين بود كه دلش كنده شده بود ،

ميخواست برود دور بشود . فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطي درد دل بكند ! سر تا سر زندگي

برايش كوچك و پوچ و بي معني شده بود. درين ضمن شعري بيادش افتاد، از روي بي حوصلگي زمزمه كرد :

" به شب نشيني زندانيان برم حسرت ،

كه نقل مجلسشان دانه هاي زنجير است "

آهنگ ديگري بياد آورد، كمي بلندتر خواند :

" دلم ديوانه شد، اي عاقلان، آريد زنجيري ،

كه نبود چارة ديوانه جز زنجير تدبيري !"

اين شعر را با لحن نا اميدي و غم و غصه خوان د، اما مثل اينكه حوصله اش سر رفت ، يا فكرش جاي ديگر

بود خاموش شد .

هوا تاريك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسيد . اينجا همان ميدانگاهي بود كه پيشتر وقتي دل

ودماغ داشت آنجا را قرق ميكرد و هيچكس جرأت نميكرد جلو بيايد . بدون اراده رفت روي سكوي سنگي جلو در

خانه اي نشست ، چپقش را در آورد چاق كرد ، آهسته ميكشيد . بنظرش آمد كه اينجا نسبت به پيش خراب تر

شده، مردم ب ه چشم او عوض شده بودند ، همانطوريكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سياهي

ميرفت، سرش درد ميكرد ، ناگهان ساية تاريكي نمايان شد كه از دور بسوي او ميآمد و همينكه نزديك شد گفت :

" لو لو لوطي لوطي را شه شب تار ميشناسه ."

داش آكل كاكا رستم را شناخت ، بلند شد ، دستش را به كمرش زد، تف برزمين انداخت و گفت :

" ارواي باباي بيغيرتت ، تو گمان كردي خيلي لوطي هستي ، اما تو بميري روي زمين سفت نشاشيدي !"

كاكا رستم خندة تمسخر آميزي كرد، جلو آمد و گفت :

" خ خ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفهاپه په پيدات نيست !.. اام شب خاخاخانة حاجي عع عقد كنان است،

مك توتو را راه نه نه "

داش آكل حرفش را بريد :

" خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف ديگرش را هم من امشب ميگيرم ."

دست برد قمة خود را بيرون كشيد . كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت . داش آكل

سر قمه اش را بزمين كوبيد، دست بسينه ايستاد و گفت :

" حالا يك لوطي ميخواهم كه اين قمه را از زمين بيرون بياورد ! "

كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد ، ولي داش آكل چنان ب ه مچ دست او زد كه قمه از دستش پريد . از صداي

آنها دسته اي گذرنده بتماشا ايستادند ، ولي كسي جرأت پيش آمدن يا ميانجيگري را نداشت .

داش آكل با لبخند گفت :

" برو، برو بردار ، اما بشرط اينكه اين د فعه غرس تر نگهداري، چون امشب ميخواهم خرده حسابهايمانرا پاك

بكنم !"

كاكا رستم با مشت هاي گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاويز شدند . تا نيمساعت روي زمين ميغلطيدند،

عرق از سرو رويشان ميريخت ، ولي پيروزي نصيب هيچكدام نميشد . در ميان كشمكش سرداش آكل بسختي

روي سنگفرش خورد ، نزديك بود كه از حال برود . كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان ميزد ولي تاب مقاومتش

تمام شده بود . اما در همينوقت چشمش ب ه قمة داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود ، با همة زور و

توانائي خودش آنرا از زمين بيرون كشيد و به پهلوي داش آكل فرو برد. چنان فرو كرد كه دستهاي هر دوشان از

كار افتاد.

تماشاچيان جلو دويدند و داش آكل را ب ه دشواري از زمين بلند كردند ، چكه هاي خون از پهلويش بزمين

ميريخت . دستش را روي زخم گذاشت ، چند قدم خودش را كنار ديوار كشانيد ، دوباره ب ه زمين خورد بعد او را

برداشته روي دست بخانه اش بردند.

فردا صبح همينكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانة حاجي صمد رسيد ، ولي خان پسر بزرگش به

احوالپرسي او رفت . سر بالين داش آكل كه رسيد ديد او با رنگ پريده در رختخواب افتاده، كف خونين از دهنش

بيرون آمده و چشمانش تار شده ، ب ه دشواري نفس م ي كشيد . داش آكل مثل اينكه در حالت اغما او را شناخت ،

با صداي نيم گرفته لرزان گفت :

" در دنيا همين طوطي داشتم جان شما جان طوطي او را بسپريد به "

دوباره خاموش شد، ولي خان دستمال ابريشمي را در آورد ، اشك چشمش را پاك كرد . داش آكل از ح ال

رفت و يكساعت بعد مرد.

همة اهل شيراز برايش گريه كردند.

ولي خان قفس طوطي رابرداشت و به خانه برد.

عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسي را جلوش گذاشته بود و به رنگ آميزي پروبال، نوك برگشته و

چشمهاي گرد بي حالت طوطي خيره شده بود. ناكاه طوطي با لحن داشي با لحن خراشيده اي گفت :

" مرجان مرجان تو مرا كشتي به كه بگويم مرجان عشق تو مرا كشت ."

اشك از چشمهاي مرجان سرازير شد.

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/06/23  |
 
 
بالا