تبليغاتX
هنردروغی است که حقیقت را بیان می کند
فرشته ای را در قطعه سنگ مرمری دیدم و آن قدرآن سنگ را تراشیدم تا او راآزاد کردم.
 داش آکل(عشق پنهان)
همة اهل شيراز ميدانستند كه داش آكل و كاكا رستم ساية يكديگر را با تير ميزدند . يكروز داش آكل روي
سكوي قهوه خانة دو ميل چندك زده بود ، همانجا كه پا توغ قديميش بود . قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده
بود ، پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسة آبي ميگردانيد . ناگاه كاكارستم از در درآمد ، نگاه
تحقير آميزي باو انداخت و همينطور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست . بعد رو كرد به
شاكرد قهوه چي و گفت :
" به به بچه ، يه يه چاي بيار ببينيم . "
داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت ، بطوريكه او ماستها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده
گرفت . استكانها را از جام برنجي در ميآورد و در سطل آب فرو ميبرد ، بعد يكي يكي خيلي آهسته آنها را خشك
ميكرد . از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد .
كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد ، دوباره داد زد : " مه مه مگه كري ! به به تو هستم؟ ! "
شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از مابين دندانهايش گفت :
" ار – واي شك كمشان ، آنهائي كه ق ق قپي پا ميشند اگ لولوطي هستند ا ا امشب ميآيند ، دست و په په
پنجه نرم ميك كنند !"
داش آكل همينطور كه يخ را دور كاسه مي گردانيد و زير چشمي وضعيت را ميپائيد خندة گستاخي كرد كه
يك رج دندانهاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستة او برق زد و گفت :
" بيغيرتها رجز ميخوانند ، آنوقت معلوم ميشود رستم صولت وافندي پيزي كيست . "
همه زدند زير خنده ، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون ميدانستند كه او زبانش مي گيرد،
ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشا ني سفيد سرشناس بود و هيچ لوطي پيدا نميشد كه ضرب شستش را
نچشيده باشد ، هر شب وقتيكه توي خانة ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلة
سر دزك ميايستاد، كا كا رستم كه سهل بود ، اگر جدش هم ميآمد لنگ ميانداخت . خود كاكا هم ميدانست كه مرد
ميدان و حريف داش آكل نيست ، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روي سينه اش
نشسته بود . بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك ميكرد . داش آكل مثل
اجل معلق سر رسيد و يكمشت متلك بارش كرده ، باو گفته بود :
" كاكا ، مردت خانه نيست . معلوم ميشه كه يك بست فور بيشتر كشيدي ، خوب شنگلت كرده . ميداني
چييه، اين بي غيرت بازيها ، اين دون بازيها را كنار بگذار ، خودت را زده اي به لاتي ، خجالت هم نميكشي ؟ اينهم
يكجور گدائي است كه پيشة خودت كرده اي . هر شبة خدا جلو راه مردم را ميگيري ؟ به پورياي ولي قسم اگر دو
مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود ميدهم . با برگة همين قمه دو نيمت مي كنم.

درين بين مردي با پستك مخمل ، شلوار گشا د ، كلاه نمدي كوتاه سراسيمه وارد قهوه خانه شد ، نگاهي ب ه
اطراف انداخت ، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت :
" حاجي صمد مرحوم شد ."
داش آكل سرش را بلند كرد و گفت :
" خدا بيامرزدش ! "
" مگر شما نميدانيد وصيت كرده . "
" منكه مرده خور نيستم . برو مرده خورها را خبر كن . "
" آخر شما را وكيل و وصي خودش كرده … "
مثل اينكه ازين حرف چرت داش آكل پاره شد ، دو باره نگاهي بسر تا پاي او كرد ، دست كشيد رو ي
پيشانيش ، كلاه تخم مرغي او پس رفت و پيشاني دورنگه او بيرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه
اي رنگ شده بود و نصف ديگرش كه زير كلاه بود سفيد مانده بود . بعد سرش را تكان داد ، چپق دسته خاتم
خودش را در آورد ، بآهستگي سر آنرا توتون ريخت و با شستش دور آنرا جمع كرد ، آتش زد و گفت :
" خدا حاجي را بيامرزد ، حالا ك ه گذشت ، ولي خوب كاري نكرد ، ما را توي دغمسه انداخت . خوب ، تو برو
، من از عقب ميآيم ."
كسيكه وارد شده بود پيشكار حاجي صمد بود و با گامهاي بلند از در بيرون رفت .
هنگاميكه داش آكل وارد بيروني حاجي صمد شد ، ختم را ورچيده بودند ، فقط چند نفر قاري و جزوه كش
سر پول كشمكش داشتند . بعد از اينكه چند دقيقه دم حوض معطل شد ، او را وارد اطاق بزرگي كردند كه ارسي
هاي آن رو به بيروني باز بود . خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولي داش آكل روي تشك
نشست و گفت :
" خانم سر شما سلامت باشد ، خدا بچه هايتان را به شما ببخشد ."
خانم با صداي گرفته گفت :
همان شبي كه حال حاجي بهم خورد ، رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند و حاجي در حضور همة
آقايان شما را وكيل و وصي خودش معرفي كرد ، لابد شما حاجي را از پيش ميشناختيد؟ "
" ما پنج سالي پيش در سفر كازرون باهم آشنا شديم . "
" حاجي خدا بيامرز هميشه مي گفت اگر يكنفر مرد هست فلاني است . "
" خانم ، من آزادي خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم ، اما حالا كه زير دين مرده رفته ام ، بهمين تيغة
آفتاب قسم اگر نمردم بهمة اين كلم بسرها نشان ميدهم "
بعد همينطور كه سرش را بر گردانيد ، از لاي پردة ديگر دختري را با چهرة برافروخته و چشم هاي گيرندة
سياه ديد . يكدقيقه نكشيد كه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند ، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد ، پرده را
انداخت و عقب رفت . آيا اين دختر خوشگل بود ؟
شايد ، ولي د ر هر صورت چشمهاي گيرندة او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود ، او سر را
پائين انداخت و سرخ شد .
اين دختر مرجان ، دختر حاجي صمد بود كه از كنجكاوي آمده بود داش سرشناش شهر و قيم خودشان را
.دنيببدر راه امام قلي چلنگر باو برخورد و گفت :
" تا حالا دو شب است كه كاكا رستم چشم براه شما بود . ديشب ميگفت يارو خوب ما را غال گذاشت و
شيخي را ديد ، بنظرم قولش از يادش رفته ! "
داش آكل دست كشيد به سبيلش و گفت :
" بي خيالش باش !"
داش آكل خوب يادش بود كه سه روز پيش در قهوه خانة دو ميل كاكا رستم برايش خط و نشان كشيد ،
ولي از آنجائيكه حريفش را ميشناخت و ميدانست كه كاكا رستم با امامقلي ساخته تا او را از رو ببرند ، اهميتي
بحرف او نداد ، راه خودش را پيش گرفت و رفت . در ميان راه همة هوش و ح واسش متوجه مرجان بود ، هرچه
ميخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بيشتر و سخت تر در نظرش مجسم ميشد .
داش آكل مردي سي و پنجساله ، تنومند ولي بد سيما بود . هر كس دفعة اول او را ميديد قيافه اش توي
ذوق ميزد ، اما اگر يك مجلس پاي صحبت او مي نشستند يا حكايت هائي كه از دورة زندگي او ورد زبانها بود
ميشنيدند، آدم را شيفتة او ميكرد ، هرگاه زخمهاي چپ اندر راست قمه كه ب ه صورت او خورده بود نديده
ميگرفتند ، داش آكل قيافه نجيب و گيرنده اي داشت : چشمهاي ميشي ، ابروهاي سياه پرپشت ، گونه هاي فراخ ،
بيني باريك با ريش و سبيل سياه . ولي زخمها كار او را خراب كرده بود ، روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم
قداره بو د كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق ميزد و از همه بدتر يكي از آنها
كنار چشم چپش را پائين كشيده بود .
پدر او يكي از ملاكين بزرگ فارس بود زمانيكه مرد همة دارائي او به پسر يكي يكدانه اش رسيد . ولي داش
آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود ، به پول و مال دنيا ارزشي نمي گذاشت ، زندگيش را بمردانگي و آزادي و
بخشش و بزرگ منشي ميگذرانيد . هيچ دلبستگي ديگري در زندگانيش نداشت و همة دارائي خودش را ب ه مردم
ندار و تنگدست بذل و بخشش ميكرد ، يا عرق دو آتشه مينوشيد و سر چهار راه ها نعره ميكشيد و يا د ر مجالس
بزم با يكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف ميكرد.
همة معايب و محاسن او تا همين اندازه محدود ميشد ، ولي چيزيكه شگفت اور بنظر ميآمد اينكه تاكنون
موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود . چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس م حرمانه
فراهم آورده بودند او هميشه كناره گرفته بود . اما از روزيكه وكيل و وصي حاجي صمد شد و مرجان را ديد ،
در زندگيش تغيير كلي رخ داد ، از يكطرف خودش را زير دين مرده ميدانست و زير بار مسئوليت رفته بود ، از
طرف ديگر دلباختة مرجان شده بود . ولي اين مسئوليت بي ش از هر چيز او را در فشار گذاشته بود – كسي كه
توي مال خودش توپ بسته بود و از لاابالي گري مقداري از دارائي خودش را آتش زده بود ، هر روز از صبح
زود كه بلند ميشد بفكر اين بود كه درآمد املاك حاجي را زيادتر بكند . زن و بچه هاي او را در خانة كوچكتر برد،
خانه شخص ي آنها را كرايه داد ، براي بچه هايش معلم سر خانه آورد ، دارائي او را بجريان انداخت و از صبح تا
شام مشغول دوندگي و سركشي بعلاقه و املاك حاجي بود.
ازين به بعد داش آكل از شبگردي و قرق كردن چهار سو كناره گرفت . ديگر با دوستانش جوششي نداشت
و آن شور سابق از سرش افتاد . ولي همة داشها و لاتها كه با او همچشمي داشتند به تحريك آخوندها كه
دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود ، دو ب ه دستشان افتاده براي داش آكل لغز ميخواندند و حرف او نقل
مجالس و قهوه خانه ها شده بود . در قهوه خانه پاچنار اغلب توي كوك داش آكل ميرفتند و گفته ميشد :
" داش آكل را ميگوئي ؟ دهنش ميچاد ، سگ كي باشد ؟ يارو خوب دك شد ، در خانه حاجي موس موس
ميكند ، گويا چيزي ميماسد ، ديگر دم محلة سر دزك كه ميرسد دمش را تو پاش ميگيرد و رد ميشود ."
كاكا رستم با عقده اي كه در دل داشت با لكنت زبانش ميگفت :
" سر پيري معركه گيري ! يارو عاشق دختر حاجي صمد شده ! گزليكش را غلاف كرد ! خاك تو چشم مردم
پاشيد ، كتره اي چو انداخت تا وكيل حاجي شد و همة املاكش را بالا كشيد . خدا بخت بدهد . "
ديگر حناي داش آكل پيش كسي رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نميكردند . هر جا كه وارد ميشد در
گوشي با هم پچ و پچ ميكردند و او را دست ميانداختند . داش آكل از گوشه و كنار اين حرفها را ميشنيد ولي
بروي خودش نميآورد و اهميتي هم نميداد ، چون عشق مرجان بطوري در رگ و پي او ريشه دوانيده بود كه فكر
و ذكري جز او نداشت.
شبها از زور پريشاني عرق مينوشيد و براي سرگرمي خودش يك طوطي خريده بود . جلو قفس مي نشست
و با طوطي درد دل ميكرد . اگر داش آكل خواستگاري مرجان را ميكرد البته مادرش مرجان را بروي دست باو
ميداد . ولي از طرف ديگر او نميخواست كه پاي بند زن و بچه بشود، ميخواست آزاد باشد ، همان طوريكه بار
آمده بود . بعلاوه پيش خودش گمان مي كرد هرگاه دختري كه باو سپرده شده بزني بگيرد ، نمك بحرامي خواهد
بود ، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد ، جاي جوش خوردة زخ مهاي قمه ، گوشة چشم
پائين كشيده خودشرا برانداز ميكرد ، و با آهنگ خراشيده اي بلند بلند ميگفت :
" شايد مرا دوست نداشته باشد ! بلكه شوهر خوشگل و جوان پيدا بكند … نه ، از مردانگي دور است … او
چهارده سال دارد و من چهل سالم است … اما چه بكنم ؟ اين عشق مر ا ميكشد … مرجان … تو مرا كشتي …
به كه بگويم ؟ مرجان … عشق تو مرا كشت ..! "
اشك در چشمهايش جمع و گيلاس روي گيلاس عرق مينوشيد . آنوقت با سر درد همينطور كه نشسته بود
خوابش ميبرد .
ولي نصف شب، آنوقتي كه شهر شيراز با كوچه هاي پر پيچ و خم ، باغها ي دلگشا و شراب هاي ارغوانيش
بخواب ميرفت ، آن وقتيكه ستاره ها آرام و مرموز بالاي آسمان قير گون ب ه هم چشمك ميزدند . آن وقتيكه
مرجان با گونه هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس ميكشيد و گذارش روزانه از جلوي چشمش ميگذشت ،
همانوقت بود كه داش آكل حقيقي ، داش آكل طبي عي با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بايستي از تو
قشري كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود ، از توي افكاري كه از بچگي باو تلقين شده بود، بيرون ميآمد
و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش مي كشيد ، تپش آهسته قلب ، لبهاي آتشي و تن نرمش را حس ميكرد و از
روي گونه هايش بوسه ميزد . ولي هنگاميكه از خواب مي پريد ، بخودش دشنام ميداد ، به زندگي نفرين ميفرستاد
و مانند ديوانه ها در اطاق بدور خودش مي گشت ، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اين كه
فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگي و رسيدگي بكارهاي حاجي ميگذرانيد .
هفت سال بهمين منوال گذشت ، داش آكل از پرستاري و جانفشاني دربارة زن و بچة حاجي ذره اي فرو
گذار نكرد . اگر يكي از بچه هاي حاجي ناخوش ميشد شب و روز مانند يك مادر دلسوز بپاي او شب زنده داري
مي كرد، و به آنها دلبستگي پيدا كرده بود ، ولي علاقة او به مرجان چيز ديگري بود و شايد همان عشق مرجان
بود كه او را تا اين اندازه آرام و دست آموز كرده بود . درين مدت همة بچه هاي حاجي صمد از آب و گل در
آمده بودند.
ولي ، آنچه كه نبايد بشود شد و پيش آمد مهم روي داد : براي مرجان شوهر پيدا شد ، آنهم چه شوهري كه
هم پيرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود . ازين واقعه خم بابروي داش آكل نيامد ، بلكه برعكس با نهايت
خونسردي مشغول تهية جهاز شد و براي شب عقدكنان جشن شاياني آماده كرد . زن و بچة حاجي را دوباره
بخانه شخصي خودشان برد و اطاق بزرگ ارسي دار را براي پذيرائي مهمانها ي مردانه معين كرد ، همة كله گنده
ها ، تاجرها و بزرگان شهر شيراز درين جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتيكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روي قاليها و قاليچه هاي گرانبها
نشسته بودند و خوانچه هاي شيريني و ميوه جلو آنها چيده شده بود ، داش آكل با همان سر و وضع داشي
قديمش، با موهاي پاشنه نخواب شانه كرده ، ار خلق راه راه ، شب بند قداره ، شال جوزه گره، شلوار دبيت
مشكي، ملكي كار آباده و كلاه طاسولة نو نوار وارد شد . سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند . همه
مهمانها بسر تا پاي او خيره شدند . داش آكل با قدمهاي بلند جلو امام جمعه رفت ، ايستاد و گفت :
" آقاي امام ، حاجي


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/06/23  |
 
 
بالا