تبليغاتX
هنردروغی است که حقیقت را بیان می کند
فرشته ای را در قطعه سنگ مرمری دیدم و آن قدرآن سنگ را تراشیدم تا او راآزاد کردم.
 عاشقه كوچلو....

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 87/11/13  |
 داش آکل(عشق پنهان)
همة اهل شيراز ميدانستند كه داش آكل و كاكا رستم ساية يكديگر را با تير ميزدند . يكروز داش آكل روي
سكوي قهوه خانة دو ميل چندك زده بود ، همانجا كه پا توغ قديميش بود . قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده
بود ، پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسة آبي ميگردانيد . ناگاه كاكارستم از در درآمد ، نگاه
تحقير آميزي باو انداخت و همينطور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست . بعد رو كرد به
شاكرد قهوه چي و گفت :
" به به بچه ، يه يه چاي بيار ببينيم . "
داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت ، بطوريكه او ماستها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده
گرفت . استكانها را از جام برنجي در ميآورد و در سطل آب فرو ميبرد ، بعد يكي يكي خيلي آهسته آنها را خشك
ميكرد . از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد .
كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد ، دوباره داد زد : " مه مه مگه كري ! به به تو هستم؟ ! "
شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از مابين دندانهايش گفت :
" ار – واي شك كمشان ، آنهائي كه ق ق قپي پا ميشند اگ لولوطي هستند ا ا امشب ميآيند ، دست و په په
پنجه نرم ميك كنند !"
داش آكل همينطور كه يخ را دور كاسه مي گردانيد و زير چشمي وضعيت را ميپائيد خندة گستاخي كرد كه
يك رج دندانهاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستة او برق زد و گفت :
" بيغيرتها رجز ميخوانند ، آنوقت معلوم ميشود رستم صولت وافندي پيزي كيست . "
همه زدند زير خنده ، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون ميدانستند كه او زبانش مي گيرد،
ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشا ني سفيد سرشناس بود و هيچ لوطي پيدا نميشد كه ضرب شستش را
نچشيده باشد ، هر شب وقتيكه توي خانة ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلة
سر دزك ميايستاد، كا كا رستم كه سهل بود ، اگر جدش هم ميآمد لنگ ميانداخت . خود كاكا هم ميدانست كه مرد
ميدان و حريف داش آكل نيست ، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روي سينه اش
نشسته بود . بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك ميكرد . داش آكل مثل
اجل معلق سر رسيد و يكمشت متلك بارش كرده ، باو گفته بود :
" كاكا ، مردت خانه نيست . معلوم ميشه كه يك بست فور بيشتر كشيدي ، خوب شنگلت كرده . ميداني
چييه، اين بي غيرت بازيها ، اين دون بازيها را كنار بگذار ، خودت را زده اي به لاتي ، خجالت هم نميكشي ؟ اينهم
يكجور گدائي است كه پيشة خودت كرده اي . هر شبة خدا جلو راه مردم را ميگيري ؟ به پورياي ولي قسم اگر دو
مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود ميدهم . با برگة همين قمه دو نيمت مي كنم.

درين بين مردي با پستك مخمل ، شلوار گشا د ، كلاه نمدي كوتاه سراسيمه وارد قهوه خانه شد ، نگاهي ب ه
اطراف انداخت ، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت :
" حاجي صمد مرحوم شد ."
داش آكل سرش را بلند كرد و گفت :
" خدا بيامرزدش ! "
" مگر شما نميدانيد وصيت كرده . "
" منكه مرده خور نيستم . برو مرده خورها را خبر كن . "
" آخر شما را وكيل و وصي خودش كرده … "
مثل اينكه ازين حرف چرت داش آكل پاره شد ، دو باره نگاهي بسر تا پاي او كرد ، دست كشيد رو ي
پيشانيش ، كلاه تخم مرغي او پس رفت و پيشاني دورنگه او بيرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه
اي رنگ شده بود و نصف ديگرش كه زير كلاه بود سفيد مانده بود . بعد سرش را تكان داد ، چپق دسته خاتم
خودش را در آورد ، بآهستگي سر آنرا توتون ريخت و با شستش دور آنرا جمع كرد ، آتش زد و گفت :
" خدا حاجي را بيامرزد ، حالا ك ه گذشت ، ولي خوب كاري نكرد ، ما را توي دغمسه انداخت . خوب ، تو برو
، من از عقب ميآيم ."
كسيكه وارد شده بود پيشكار حاجي صمد بود و با گامهاي بلند از در بيرون رفت .
هنگاميكه داش آكل وارد بيروني حاجي صمد شد ، ختم را ورچيده بودند ، فقط چند نفر قاري و جزوه كش
سر پول كشمكش داشتند . بعد از اينكه چند دقيقه دم حوض معطل شد ، او را وارد اطاق بزرگي كردند كه ارسي
هاي آن رو به بيروني باز بود . خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولي داش آكل روي تشك
نشست و گفت :
" خانم سر شما سلامت باشد ، خدا بچه هايتان را به شما ببخشد ."
خانم با صداي گرفته گفت :
همان شبي كه حال حاجي بهم خورد ، رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند و حاجي در حضور همة
آقايان شما را وكيل و وصي خودش معرفي كرد ، لابد شما حاجي را از پيش ميشناختيد؟ "
" ما پنج سالي پيش در سفر كازرون باهم آشنا شديم . "
" حاجي خدا بيامرز هميشه مي گفت اگر يكنفر مرد هست فلاني است . "
" خانم ، من آزادي خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم ، اما حالا كه زير دين مرده رفته ام ، بهمين تيغة
آفتاب قسم اگر نمردم بهمة اين كلم بسرها نشان ميدهم "
بعد همينطور كه سرش را بر گردانيد ، از لاي پردة ديگر دختري را با چهرة برافروخته و چشم هاي گيرندة
سياه ديد . يكدقيقه نكشيد كه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند ، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد ، پرده را
انداخت و عقب رفت . آيا اين دختر خوشگل بود ؟
شايد ، ولي د ر هر صورت چشمهاي گيرندة او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود ، او سر را
پائين انداخت و سرخ شد .
اين دختر مرجان ، دختر حاجي صمد بود كه از كنجكاوي آمده بود داش سرشناش شهر و قيم خودشان را
.دنيببدر راه امام قلي چلنگر باو برخورد و گفت :
" تا حالا دو شب است كه كاكا رستم چشم براه شما بود . ديشب ميگفت يارو خوب ما را غال گذاشت و
شيخي را ديد ، بنظرم قولش از يادش رفته ! "
داش آكل دست كشيد به سبيلش و گفت :
" بي خيالش باش !"
داش آكل خوب يادش بود كه سه روز پيش در قهوه خانة دو ميل كاكا رستم برايش خط و نشان كشيد ،
ولي از آنجائيكه حريفش را ميشناخت و ميدانست كه كاكا رستم با امامقلي ساخته تا او را از رو ببرند ، اهميتي
بحرف او نداد ، راه خودش را پيش گرفت و رفت . در ميان راه همة هوش و ح واسش متوجه مرجان بود ، هرچه
ميخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بيشتر و سخت تر در نظرش مجسم ميشد .
داش آكل مردي سي و پنجساله ، تنومند ولي بد سيما بود . هر كس دفعة اول او را ميديد قيافه اش توي
ذوق ميزد ، اما اگر يك مجلس پاي صحبت او مي نشستند يا حكايت هائي كه از دورة زندگي او ورد زبانها بود
ميشنيدند، آدم را شيفتة او ميكرد ، هرگاه زخمهاي چپ اندر راست قمه كه ب ه صورت او خورده بود نديده
ميگرفتند ، داش آكل قيافه نجيب و گيرنده اي داشت : چشمهاي ميشي ، ابروهاي سياه پرپشت ، گونه هاي فراخ ،
بيني باريك با ريش و سبيل سياه . ولي زخمها كار او را خراب كرده بود ، روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم
قداره بو د كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق ميزد و از همه بدتر يكي از آنها
كنار چشم چپش را پائين كشيده بود .
پدر او يكي از ملاكين بزرگ فارس بود زمانيكه مرد همة دارائي او به پسر يكي يكدانه اش رسيد . ولي داش
آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود ، به پول و مال دنيا ارزشي نمي گذاشت ، زندگيش را بمردانگي و آزادي و
بخشش و بزرگ منشي ميگذرانيد . هيچ دلبستگي ديگري در زندگانيش نداشت و همة دارائي خودش را ب ه مردم
ندار و تنگدست بذل و بخشش ميكرد ، يا عرق دو آتشه مينوشيد و سر چهار راه ها نعره ميكشيد و يا د ر مجالس
بزم با يكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف ميكرد.
همة معايب و محاسن او تا همين اندازه محدود ميشد ، ولي چيزيكه شگفت اور بنظر ميآمد اينكه تاكنون
موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود . چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس م حرمانه
فراهم آورده بودند او هميشه كناره گرفته بود . اما از روزيكه وكيل و وصي حاجي صمد شد و مرجان را ديد ،
در زندگيش تغيير كلي رخ داد ، از يكطرف خودش را زير دين مرده ميدانست و زير بار مسئوليت رفته بود ، از
طرف ديگر دلباختة مرجان شده بود . ولي اين مسئوليت بي ش از هر چيز او را در فشار گذاشته بود – كسي كه
توي مال خودش توپ بسته بود و از لاابالي گري مقداري از دارائي خودش را آتش زده بود ، هر روز از صبح
زود كه بلند ميشد بفكر اين بود كه درآمد املاك حاجي را زيادتر بكند . زن و بچه هاي او را در خانة كوچكتر برد،
خانه شخص ي آنها را كرايه داد ، براي بچه هايش معلم سر خانه آورد ، دارائي او را بجريان انداخت و از صبح تا
شام مشغول دوندگي و سركشي بعلاقه و املاك حاجي بود.
ازين به بعد داش آكل از شبگردي و قرق كردن چهار سو كناره گرفت . ديگر با دوستانش جوششي نداشت
و آن شور سابق از سرش افتاد . ولي همة داشها و لاتها كه با او همچشمي داشتند به تحريك آخوندها كه
دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود ، دو ب ه دستشان افتاده براي داش آكل لغز ميخواندند و حرف او نقل
مجالس و قهوه خانه ها شده بود . در قهوه خانه پاچنار اغلب توي كوك داش آكل ميرفتند و گفته ميشد :
" داش آكل را ميگوئي ؟ دهنش ميچاد ، سگ كي باشد ؟ يارو خوب دك شد ، در خانه حاجي موس موس
ميكند ، گويا چيزي ميماسد ، ديگر دم محلة سر دزك كه ميرسد دمش را تو پاش ميگيرد و رد ميشود ."
كاكا رستم با عقده اي كه در دل داشت با لكنت زبانش ميگفت :
" سر پيري معركه گيري ! يارو عاشق دختر حاجي صمد شده ! گزليكش را غلاف كرد ! خاك تو چشم مردم
پاشيد ، كتره اي چو انداخت تا وكيل حاجي شد و همة املاكش را بالا كشيد . خدا بخت بدهد . "
ديگر حناي داش آكل پيش كسي رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نميكردند . هر جا كه وارد ميشد در
گوشي با هم پچ و پچ ميكردند و او را دست ميانداختند . داش آكل از گوشه و كنار اين حرفها را ميشنيد ولي
بروي خودش نميآورد و اهميتي هم نميداد ، چون عشق مرجان بطوري در رگ و پي او ريشه دوانيده بود كه فكر
و ذكري جز او نداشت.
شبها از زور پريشاني عرق مينوشيد و براي سرگرمي خودش يك طوطي خريده بود . جلو قفس مي نشست
و با طوطي درد دل ميكرد . اگر داش آكل خواستگاري مرجان را ميكرد البته مادرش مرجان را بروي دست باو
ميداد . ولي از طرف ديگر او نميخواست كه پاي بند زن و بچه بشود، ميخواست آزاد باشد ، همان طوريكه بار
آمده بود . بعلاوه پيش خودش گمان مي كرد هرگاه دختري كه باو سپرده شده بزني بگيرد ، نمك بحرامي خواهد
بود ، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد ، جاي جوش خوردة زخ مهاي قمه ، گوشة چشم
پائين كشيده خودشرا برانداز ميكرد ، و با آهنگ خراشيده اي بلند بلند ميگفت :
" شايد مرا دوست نداشته باشد ! بلكه شوهر خوشگل و جوان پيدا بكند … نه ، از مردانگي دور است … او
چهارده سال دارد و من چهل سالم است … اما چه بكنم ؟ اين عشق مر ا ميكشد … مرجان … تو مرا كشتي …
به كه بگويم ؟ مرجان … عشق تو مرا كشت ..! "
اشك در چشمهايش جمع و گيلاس روي گيلاس عرق مينوشيد . آنوقت با سر درد همينطور كه نشسته بود
خوابش ميبرد .
ولي نصف شب، آنوقتي كه شهر شيراز با كوچه هاي پر پيچ و خم ، باغها ي دلگشا و شراب هاي ارغوانيش
بخواب ميرفت ، آن وقتيكه ستاره ها آرام و مرموز بالاي آسمان قير گون ب ه هم چشمك ميزدند . آن وقتيكه
مرجان با گونه هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس ميكشيد و گذارش روزانه از جلوي چشمش ميگذشت ،
همانوقت بود كه داش آكل حقيقي ، داش آكل طبي عي با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بايستي از تو
قشري كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود ، از توي افكاري كه از بچگي باو تلقين شده بود، بيرون ميآمد
و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش مي كشيد ، تپش آهسته قلب ، لبهاي آتشي و تن نرمش را حس ميكرد و از
روي گونه هايش بوسه ميزد . ولي هنگاميكه از خواب مي پريد ، بخودش دشنام ميداد ، به زندگي نفرين ميفرستاد
و مانند ديوانه ها در اطاق بدور خودش مي گشت ، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اين كه
فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگي و رسيدگي بكارهاي حاجي ميگذرانيد .
هفت سال بهمين منوال گذشت ، داش آكل از پرستاري و جانفشاني دربارة زن و بچة حاجي ذره اي فرو
گذار نكرد . اگر يكي از بچه هاي حاجي ناخوش ميشد شب و روز مانند يك مادر دلسوز بپاي او شب زنده داري
مي كرد، و به آنها دلبستگي پيدا كرده بود ، ولي علاقة او به مرجان چيز ديگري بود و شايد همان عشق مرجان
بود كه او را تا اين اندازه آرام و دست آموز كرده بود . درين مدت همة بچه هاي حاجي صمد از آب و گل در
آمده بودند.
ولي ، آنچه كه نبايد بشود شد و پيش آمد مهم روي داد : براي مرجان شوهر پيدا شد ، آنهم چه شوهري كه
هم پيرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود . ازين واقعه خم بابروي داش آكل نيامد ، بلكه برعكس با نهايت
خونسردي مشغول تهية جهاز شد و براي شب عقدكنان جشن شاياني آماده كرد . زن و بچة حاجي را دوباره
بخانه شخصي خودشان برد و اطاق بزرگ ارسي دار را براي پذيرائي مهمانها ي مردانه معين كرد ، همة كله گنده
ها ، تاجرها و بزرگان شهر شيراز درين جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتيكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روي قاليها و قاليچه هاي گرانبها
نشسته بودند و خوانچه هاي شيريني و ميوه جلو آنها چيده شده بود ، داش آكل با همان سر و وضع داشي
قديمش، با موهاي پاشنه نخواب شانه كرده ، ار خلق راه راه ، شب بند قداره ، شال جوزه گره، شلوار دبيت
مشكي، ملكي كار آباده و كلاه طاسولة نو نوار وارد شد . سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند . همه
مهمانها بسر تا پاي او خيره شدند . داش آكل با قدمهاي بلند جلو امام جمعه رفت ، ايستاد و گفت :
" آقاي امام ، حاجي


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/06/23  |
 
گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند
.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد
.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند
.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند
.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/06/03  |
 يك نفر مثل هيچ كس
يك نفرمثل هيچ كس

سلام اميدوارم كه از ديدن اين وب لاگ لذت ببريد

و از اين وب يه استفاد برد باشيد

من دوست دارم نظرات خودتون را برا من بفرستيد

من تلاش مي كنم به انتقاد هاي شما عمل كنم

ممنون از شما با تشكر(يك نفر مثل هيچ كس

 

مرا كسي نساخت

خدا ساخت

نه آنگونه كه كسي مي خواست

كه من كسي نداشتم/او بود كه مرا ساخت/ آنچنان كه خودش مي خواست

وقتي خواستند كار دل را در سينه ام آغاز كنند

كس نبود تا از خزانه دلهاي خوب/ بهترين را برگزيند

تنها بودم

چون اكنون.

 

خدايا

به من زيستني عطا كن كه در لحظه اي مرگ

بر بي ثمره لحظه اي كه

براي زيستن گذشته است

حسرت نخوريم

و مردني عطا كن

كه بيهودگي اش سوگوارنباشيم

حسرت نخوريم حسرت نخوريم..

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/04/27  |
 نامه عاشقانه فروغ فروخزاد

پنجشنبه 5 مرداد

  •  پرویز محبوب من
    مطالبی را که در این نامه می خواهم برای تو بنویسم چیزهای تازه ای نیستند و علت تکرار آن ها فقط موقعیت مناسبی است که کنون برای ما پیش آمده یعنی موافقت پدرم بدون هیچ قید و شرطی شاید بپرسی چه طور شد که یک مرتبه پدرم تغییر عقیده داد ؟ این خود فصل جداگانه ای است که بعد ها اگر فرصت کردم برایت شرح می دهم .
    پرویز... من که به سهم خودم خیلی خوشحالم بزرگ ترین آرزوی من فقط این بود که در کنار تو یک زندگی سعادتمندی داشته باشم . برای تو همسری وفادار باشم . وسایل راحتی و خوشبختی تو را فراهم سازم . تو اگر پیش من بودی و از همه افکار من آگاه می شدی و اگر نقشه هایی را که برای زندگی آتیه ام کشیده ام برای تو شرح می دادم . آن وقت می توانستی باور کنی که تا چه اندازه در زندگز من نفوذ کرده ای و چه قدر بر روح و نگرش من ملسط شده ای .
     با این وصف چه طور می خواهی خوشحال نباشم . فکر این که به زودی به آرزوهای بزرگ خودم خواهم رسید فکر این که در کنار تو زندگی خواهم کرد فکر این که با تو و به کمک تو نقشه هایی را که برای زندگیمان کشیده ام اجرا می کنیم . خود به تنهایی برای من شیرین و مسرت بخش است
     پرویز ... اما تو خیلی کمتر از من در این باره فکر می کنی و یقین دارم آن قدر که من تو را دوست دارم تو مرا دوست نداری
     می دانم که الآن می پرسی ( چرا ؟ ) به علت این که انسان وقتی کسی را حقیقتا دوست داشت در راه رسیدن به او از هیچ چیز دریغ نمی کند و با همه ی نیرو و توانایی خود در راه مقصود پیش می رود . حتما باز هم می پرسی ( مگر من چه کرده ام ؟ )
     بسیار خوب ... تو بدون هیچ دلیل و جهتی گفته ای که با پیشنهادات مادرم مخالفی در صورتی که این پیشنهاد نه برای تو ضرری دارد نه برای من منفعتی . درست است که این پیشنهاد تا اندازه ای مضحک و بدون نتیجه است . من هم با عقیده ی تو موافقم من هم بارها به مادرم تذکر داده ام که به جای این شرایط بی فایده سعادت مرا در نظر بگیرند و مطمئن باشند که هرگز این پیشنهاد نمی تواند ضامن سعادت و خوشبختی کسی باشد ولی مادر من به هیچ قیمتی حاضر نیست از عقیده ی خودش دست بردارد ( و بیشتر علت این پافشاری شکستی است که او در زندگی زناشویی خورده و همین شکست او را نسبت به همه ی مردها بدبین ساخته و ناچار می خواهد آتیه ی دخترش را تامین کند . چاره چیست ) ولی از طرف دیگر همان طور که این پیشنهاد نمی تواند برای اینده ی من مفید واقع شود برای تو هم قبول آن ضرری ندارد یعنی تو اگر به عشق و محبت خودت اطمینان داشته باشی هزاران هزار پیشنهاد دیگر را هم در این باب خواهی پذیرفت و هرگز ترس و واهمه ای از قبول آن به دل تو راه نخواهد یافت
     دیگران این مخالفت تو را طوری تعبیر می کنند که به عقیده ی من زیاد مقرون به حقیقت نیست آنها می گویند که تو با این مخالفت ثابت می کنی که به خودت و به عشق خودت اعتماد و اطمینانی نداری . می ترسی . می ترسی یک روز گذشته ها را فراموش کنی و از روشی پیروی نمایی که امروز پدر من از آ“ پیروی می کند و آن وقت مجبور شوی به این شرط عمل نمایی .
    ( سیاست ممنوع )
     ولی از نظر خود من
    خود من هم همان طور که گفتم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم وعلت مخالفت من هم این است که عقیده دارم عشق حقیقی یعنی عشقی که از هوس های پلید و کثیف دور و مجزا باشد هرگز از بین نمی رود مخصوصا اگر دو همسر در حفظ این عشق کوشا باشند . پس با این وصف اینپیشنهاد نه تنها فایده ای ندارد بلکه دلیل مثبتی است بر این که مادر من به تو اعتماد ندارد و از اینده می ترسد به این جهت من هم مثل تو با این پیشنهاد مخالفم .
     ولی پرویز ... تو نباید از این چیزها ترسی داشته باشی این قدر در عقیده ی خودت مصرو پابرجا نباش آن هم در چنین وقعیتی که ما حتی اگر نتوانیم تو باید حالا حدکثر استفاده را ببری از طرف دیگر من باید به تو اعتماد داشته باشم من می خواهم یک عمر با تو زندگی کنم .
    اگر این پیشنهاد از جانب من بود آن وقت تو حق داشتی اعتراض کنی ولی وقتی من به تو بیش از اندازه اعتماد و اطمینان دارم و وقتی من سعادت زندگی در کنار تو را به همه چیز ترجیح می دهم دیگر مخالفت مرا دوستداشته باشی به خاطر من هم شده این پیشنهاد را می پذیری
     پرویز محبوبم
     حالا دیگر با این وضعی که پیش آمده موقعی ست که تو باید فعالیت کنی لابد بدیعه خانم همه چیز را برای تو تعریف کرده و دیگر احتیاجی به تکرار آن نیست فقط من می خواهم به تو بگویم که اگر این فرصت را از دست بدهیم دیگر هرگز نمی توانیم موافقت پدرم را جلب نمتییم زیرا او گفته است یا این که حالا این موضوع عملی شود یا من و تو باید از یک دیگر چشم بپوشیم و تصدیق کن که قسمت دوم غیر قابل تحمل است و من هرگز نمی توانم قسمت دوم ا بپذیرم
     خیلی میل دارم تو را ببینم و شخصا با تو صحبت کنم اگر روز شنبه وقت پیدا کردم برای تو تلفن می کنم
    راستی پرویز تو چرا این قدر پشت تلفن آهسته صحبت می کنی اصلا صدا به گوش من نمی رسد و من ناچارم در مقابل حرف های تو سکوت کنم و این هم خیلی بد است
     دیگر حرفی ندارم
     جز این که یک بار دیگر بنویسم تو را بیش از همه ی دنیا دوست دارم و می پرستم
     خداحافظ تو فروغ
     پنجشنبه 5/5/1329

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/04/27  |
  جمعه . شنبه . يكشنبه
  • روزی, روزگاری سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و یک شنبه که هر سه دزدهای تر و فرزی بودند و هیچ وقت دم به تله نمی دادند
    یک روز, جمعه گوسفندی دزدید؛ برد خانه سرش را برید و گوشتش را آویزان کرد به تاق ایوان و به زنش گفت :  اگر من خانه نبودم و شنبه یا یک شنبه آمد اینجا و آب خواست, آب را تو کاسه بریز و بده دستشان؛ چون اگر با کوزه آب بخورند, سرشان را بالا می گیرند و لاشه گوسفند را می بینند  
    زن گفت :  به روی چشم  
    تازه جمعه از خانه رفته بود بیرون که سر و کله شنبه پیدا شد و سراغ جمعه را گرفت
    زن گفت :  پیش پات رفت بیرون  
    شنبه گفت :  یک کم آب بده بخورم  
    زن گفت :  صبر کن کاسه بیارم  
    شنبه گفت :  به خودت زحمت نده  
    و تا زن برادرش آمد به خودش بجنبد, دست برد کوزه را از گوشه ایوان ورداشت سرکشید و گفت :  دستت درد نکند  دیگر زحمت را کم می کنم  
    و از خانه بیرون زد
    تنگ غروب, جمعه برگشت خانه و از زنش پرسید  چه خبر؟
    زن جواب داد  امن و امان  فقط شنبه یک نوک پا آمد اینجا آب خورد و رفت  
    جمعه گفت :  با کاسه آب خورد یا با کوزه؟
    زن گفت :  تا خواستم کاسه بیارم, کوزه را ورداشت سر کشید و خداحافظی کرد و رفت  
    جمعه با دست زد رو پیشانی خودش و گفت :  ای داد بی داد که گوشت از دست رفت  
    زن گفت :  بد به دلت راه نده  
    جمعه گفت :  مگر نمی گویی با کوزه آب خورد؟
    زن گفت :  چرا  
    جمعه گفت :  خدا می داند که گوشت از دست رفت  این خط و این نشان  اگر روز روشن نبرد, شب تاریک می برد  
    بعد نشستند با هم به مشورت که چه کنند, چه نکنند و آخر سر نتیجه گرفتند شب که می خواهند بخوابند, گوشت را بیارند زیر لحاف بگذارند بین خودشان
    نصفه های شب, شنبه رفت خانه جمعه و وقتی دید لاشه‌گوسفند سر جاش نیست, تا ته ماجرا را خواند و بی سر و صدا رفت بالا سر برادر و زن برادرش نشست و همین که خر و پفشان رفت هوا دست برد زیر لحاف, لاشه گوسفند را یک کم غلتاند طرف برادرش, یک کم چرخاند طرف زن برادرش و خوب که جا باز شد, لاشه را آهسته از بین شان درآورد و با خود برد
    کمی بعد, جمعه بیدار شد؛ دید از گوشت خبری نیست و مثل برق و باد, بام به بام خودش را رساند به خانه شنبه و رفت پشت در حیاط ایستاد
    شنبه به خانه که رسد, آهسته زد به در  جمعه در را باز کرد و شنبه به خیال اینکه زنش در را باز کرده, در تاریکی شب گوشت را داد به دست جمعه  جمعه هم گوشت را ورداشت و یواشکی زد بیرون و برگشت به خانه خودش
    کله سحر, شنبه زنش را بیدار کرد و گفت :  پاشو یک آبگوشت پرگوشت بار بگذار برای نهار  
    زن گفت :  با کدام گوشت؟
    شنبه گفت :  با همان گوشتی که دیشب آوردم خانه تحویلت دادم  
    زن گفت :  خواب دیدی خیر باشد  
    شنبه از همین یکی دو کلام همه چیز دستگیرش شد و دو بامبی زد تو سر خودش و گفت :  ای داد بی داد که گوشت از دست رفت  جمعه گوشت را زد و برد و دیگر رنگش را نمی بینیم  
    بعد, پاشد رفت سروقت یک شنبه و صلات ظهر با هم رفتند خانه جمعه که هم نهار چرب و نرمی بخورند و هم با او صحبت کنند و قار و مداری بگذارند
    نهار را که خوردند, شنبه و یک شنبه صحبت را کشاندند به اصل مطلب و گفتند  ای برادر  از انصاف به دور است که سور و سات تو این قدر جور باشد و ما آه در بساط نداشته باشیم؛ اخر برادری گفته اند, برابری گفته اند؛ بیا از این به بعد با هم بریم دزدی و هر چه گیر آوردیم تقسیم کنیم  
    جمعه گفت :  به شرطی که هر چه من گفتم گوش کنید  
    شنبه و یک شنبه قبول کردند  برادر بودند, دست برادری هم با هم دادند
    غروب همان روز, جمعه به بهانه دیدن آشنایی که در دربار شاه داشت, رفت به دربار, این ور آن ور سرک کشید؛ راه خزانه شاه را یاد گرفت و برگشت و نصفه های شب با شنبه و یک شنبه یکی یک کولبارچه ورداشتند و رفتند به دربار
    شنبه و یک شنبه نزدیک خزانه قایم شدند؛ اوضاع را زیر نظر گرفتند و جمعه رفت به خزانه؛ کولبارچه هاشان را یکی یکی از جواهر پر کرد و داد بالا و آخر سر هم خودش آمد بالا و با هم برگشتند خانه
    فردای آن شب, سه تایی از خانه رفتند بیرون که در کوچه و بازار سر و گوشی آب بدهند و ببینند مردم از دزدی دیشب شان چه می گویند  اما, هر چه گشتند و به این و آن سر زدند, دیدند خبری نیست
    تو نگو وقتی شاه خبردار شده بود دزد زده به خزانه, گفته  نگذارید این خبر جایی درز کند که تاج و تخت مان بر باد می رود  
    و دستور داده بود زیر دریچه ای که دزد از آن جا به خزانه رفته یک خمره پر از قیر بگذارند که اگر دزد دوباره خواست بزند به خزانه, یکراست بیفتد تو قیر و اسیر بشود
    برادرها وقتی دیدند به خزانه شاه دستبرد زده اند و آب از آب تکان نخورده, نیمه های شب, کولبارچه هاشان را ورداشتند و باز به طرف دربار راه افتادند
    این دفعه نوبت شنبه بود که از دریچه به خزانه برود  جمعه و یک شنبه دور و برشان را زیر نظر گرفتند و شنبه از دریچه پایین پرید و یکراست افتاد تو خمره قیر و گیر افتاد
    شنبه, جمعه را صدا زد و گفت :  ای برادر  من افتادم تو قیر و کارم تمام است  شماها زودتر در بروید و جانتان را نجات بدهید  
    جمعه تا آخر قضیه را خواند و دید اگر دیر بجنبد کار همه شان تمام است و چاره ای غیر از این ندید که سر شنبه را ببرد و با خود ببرد  این بود که خم شد, چنگ انداخت موی سر شنبه را گرفت, سرش را برید و با خود برد
    فردا صبح, جمعه و یک شنبه رفتند بیرون ببینند چه خبر است  دیدند همه جا صحبت از این است که دزد زده به خزانه شاه و افتاده به تله؛ اما سر ندارد و شاه دستور داده دزد بی سر را آویزان کنند به دروازه شهر که هر کس آمد جلو جنازه گریه زاری کرد, او را بگیرند و دزد را شناسایی کنند
    جمعه و یک شنبه برگشتند خانه و هر چه شنیده بودند به زن شنبه گفتند  زن شنبه شیون و زاری راه انداخت که  من طاقت ندارم تن بی سر شوهرم به دروازه شهر آویزان باشد و خودم اینجا راحت بگیرم و بنشینم  الان می روم جنازه شوهرم را ور می دارم و می آورم  
    جمعه گفت :  اگر این کار را بکنی سر همه مان را به باد می دهی  تو از خانه پا بیرونت نگذار؛ من قول می دهم که با یک شنبه برم و هر طور که شده جنازه شنبه را از چنگشان در بیارم  
    جمعه و یک شنبه, مطربی هم بلد بودند و الاغی داشتند که هر جا ولش می کردند, یکراست بر می گشت خانه و اگر در خانه بسته بود, با سر به در می زد
    سر شب, جمعه و یک شنبه ساز و کمانچه دست گرفتند؛ سوار الاغ شدند؛ از خانه زدند بیرون و شروع کردند در شهر گشتن و زدن و خواندن
    نزدیک دروازه شهر که رسیدند, یکی از نگهبان ها جلوشان را گرفت و گفت :  پیاده شوید و برای ما ساز بزنید  
    جمعه گفت :  دیگر از نفس افتاده ایم و حال ساز زدن نداریم  
    نگهبان ها گفتند  حالا که به ما رسید از نفس افتادید؟ د یالله بیایید پایین و بهانه نیارید که پک حوصله مان سر رفته  
    یک شنبه گفت :  راستش را بخواهید می ترسیم اگر پیاده شویم دزد خرمان را ببرد و از نان خوردن بیفتیم  
    یکی از نگهبان ها گفت :  دهنت را آب بکش  کی جرئت دارد به خرتان نگاه چپ بکند  ما داریم از جنازه به این مهمی نگهبانی می کنیم, آن وقت شما می گویید دزد بیاید و جلو چشم ما خرتان را بدزدد  
    جمعه گفت :  خلاصه گفته باشم کلید رزق و روزی ما در این دنیا همین یک دانه الاغ است  
    و از الاغ پیاده شدند؛ نشستند کنار نگهبان ها و شروع کردند به ساز زدن و آن قدر زدند که نگهبان ها چرتشان برد و کم کم خر و پفشان رفت به هوا
    جمعه و یک شنبه پا شدند, جنازه را از بالای دروازه آوردند پایین و بستند رو الاغ و الاغ را راهی کردند طرف خانه و تند برگشتند دراز کشیدند کنار نگهبان ها و خودشان را زدند به خواب
    کله سحر, یکی از نگهبان ها از خواب پرید و دید نه از جنازه خبری هست و نه از الاغ و بنای داد و فریاد را گذاشت و همه را از خواب پراند
    جمعه و یک شنبه کش و قوسی به خود دادند و خواب آلود پرسیدند  چی شده؟
    نگهبان ها گفتند  گاومان دوقلو زاییده  
    و با عجله شروع کردند به این ور آن ور دویدن و وقتی چیزی پیدا نکردند, برگشتند پیش جمعه و یک شنبه که زارزار گریه می کردند و به سر و کله خودشان می زدند  جمعه می گفت :  دیدی چطور نانمان را آجر کردند؟  و یک شنبه دنبال حرف برادرش را می گرفت که  حالا چه کنیم با هفت هشت تا نان خور ریز و درشت؟
    نگهبان ها افتادند به از و جز که  صداش را در نیارید و جرم ما را سنگین تر نکنید؛ بیایید پول الاغتان را بگیرید و بروید دنبال کارتان  
    جمعه در لا به لای گریه گفت :  از کجا الاغی به آن خوبی پیدا کنم؟
    نگهبان ها شروع کردند به دلداری آن ها و گفتند  پیدا می کنید ان شاءالله  باز حال و روز شما بدک نیست  ما را بگو که معلوم نیست پادشاه به دارمان بزند یا به زندانمان بندازد  
    جمعه گفت :  حالا که این طور است قبول می کنیم  چون دلمان نمی اید سرتان برود بالای دار  
    و پول الاغ را گرفتند و برگشتند خانه
    طولی نکشید که خبر به پادشاه رسید  جنازه را هم دزدیدند  
    پادشاه وزیر دست راستش را خواست و نشستند به گفت : و گو که چه کنند, چه نکنند و آخر سر به این نتیجه رسیدند که تو کوچه و خیابان سکه نقره و طلا بریزند و نگهبان ها دورا دور مراقب باشند و هر که دولا شد سکه ورداشت او را بگیرند به دار بزنند و قال قضیه را بکنند
    جمعه که از این ماجرا بو برده بود, به یک شنبه گفت :  پاشو قیر بزن کفت پات و برو تو کوچه و خیابان  هر جا سکه دیدی رو آن پا بگذار  بعد, برو تو خرابه؛ سکه را از کف پات بکن و باز راه بیفت و از نو همین کار را بکن؛ اما مبادا دولا شوی و چیزی از زمین ورداری که سرت به باد می رود  
    یک شنبه گفت :  هر چه تو بگویی  
    و همان طور که جمعه گفته بود رفت خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر را زیر پا گذاشت و همه سکه ها را جمع کرد
    برای پادشاه خبر بردند که  ای پادشاه چه نشسته ای که روز روشن همه سکه ها ناپدید شد و احدالناسی هم دولا نشد که از زمین چیزی بردارد  
    پادشاه دستور داد یک شتر با بار جواهر در شهر بگردانند و هر که نگاه چپ به شتر کرد, او را بگیرند از دروازه شهر آویزان کنند
    جمعه که همیشه دور و بر دربار می پلکید, از این خبر هم اطلاع پیدا کرد و رفت چپق سر و ته نقره اش را آماده کرد و دم در خانه شان ایستاد  همین که ساربان رسید جلو خانه, چپق را آتش زد و گفت :  یا علی  یا حق  خسته نباشی ساربان  
    و چپق را داد به دست او  ساربان تا یکی دو پک زد به چپق, یک شنبه افسار شتر را برید و آن را برد تو خانه  
    ساربان به پشت سرش که نگاه کرد, هاج و واج ماند؛ چون دید فقط افسار شتر مانده به دستش و از شتر و باش اثری نیست
    خلاصه  برای پادشاه خبر بردند که  ای پادشاه  چه نشسته ای که شتر با بارش ناپدید شد و دزد پیداش نشد  
    در این میان پادشاه کشور همسایه یک چرخ پنبه ریسی و مقداری پنبه برای پادشاه دزد زده هدیه فرستاد و پیغام داد  پادشاهی که نتواند دزد خزانه اش را پیدا کند, همان بهتر که از تاج و تختش بیاید پایین, گوشه ای بنشیند و پنبه بریسد  
    این موضوع به پادشاه گران آمد و گفت :  جارچی در شهر بگردد و جار بزند هر کس بیاید و راه پیدا کردن دزد را نشان بدهد, پادشاه از مال و منال دنیا بی نیازش می کند  
    پیرزنی رفت پیش پادشاه و گفت :  ای پادشاه  شتر به آن بزرگی را که نمی شود قایم کرد؛ بالاخره یکی آن را می بیند  
    پادشاه گفت :  حرف آخر را بزن؛ می خواهی چه بگویی؟
    پیرزن گفت :  دزد تا حالا شتر را کشته و گوشتش را تیکه تیکه کرده  من کوچه به کوچه و خانه به خانه شهر را زیر پا می گذارم و می گویم تو خانه مریضی دارم که حکیم گفته دوای دردش گوشت شتر است  این طور هر که آن همه گوشت شتر در خانه داشته باشد دلش به رحم می اید و کمی هم به من می دهد و دزد پیدا می شود  
    پادشاه گفت :  بد فکری نیست  برو ببینم چه کار می کنی  
    پیرزن راه افتاد در خانه ها که  خدا خیرتان بدهد  جوان مریضی در خانه دارم که حکیم گفته دوای دردش گوشت شتر است؛ اگر دارید کمی به من بدهید و جانش را نجات دهید  ان شاءالله خدا یک در دنیا و صد در آخرت عوضتان بدهد  
    پیرزن همین طور خانه به خانه گشت تا رسید به خانه جمعه
    زن جمعه دلش به حال پیرزن سوخت و کمی گوشت شتر داد به او
    جمعه رفته بود حمام و هنوز رخت در نیاورده بود که خبر را شنید و تند راه خانه اش را پیش گرفت که به زن ها خبر بدهد اگر چنین پیرزنی آمد در خانه و گوشت شتر خواست گولش را نخورید؛ اما به سر کوچه که رسید, دید پیرزنی گوشت به دست از کوچه آمد بیرون
    جمعه از پیرزن پرسید  ننه جان  کجا بودی این طرف ها؟
    پیرزن جواب داد  ننه جان  جوانی دارم که مریض ایت و حکیم گفته دوای دردش گوشت شتر است  همه شهر را دنبال گوشت شتر گشتم تا کمی پیدا کردم  
    جمعه گفت :  حکیم درست گفته, گوشت شتر خوب است؛ اما راستش را بخواهی شفای بیمار تو در کله شتر است  با من بیا تا کله شتر هم به تو بدهم  
    پیرزن تا این حرف را شنید, گل از گلش شکفت؛ چون مطمئن شد که دزد را پیدا کرده و شروع کرد به دعا کردن و به دنبال جمعه افتاد به راه
    جمعه پیرزن را برد خانه و گوش تا گوش سرش را برید
    خبر به پادشاه رسید که  پیرزن گم شد و از دزد خبری به دست نیامد  
    پادشاه که دیگر خسته شده بود, دستور داد جارچی جار بزند که اگر دزد بیاید و خودش را معرفی کند, پادشاه برابر وزنش به او طلا و جواهر می دهد
    طولی نکشید که عده زیادی جلو دربار جمع شدند و همه ادعا کردند که دزدند
    پادشاه گفت :  به این سادگی ها هم نیست  دزد ما نشانی هایی دارد  
    جمعه دید وقتش رسیده خودش را آفتابی کند و سر شنبه و سر شتر و سر پیرزن و سکه ها را ورداشت و برد گذاشت پیش پادشاه و گفت :  این سر برادرم که به خزانه زده بود؛ این سر شتری که با بار طلا و جواهر گم شد؛ این سر پیرزنی که دنبال گوشت شتر می گشت و این هم سکه هایی که ریخته بود تو کوچه و خیابان  
    پادشاه انگشت به دهان ماند و گفت :  اگر تو همه دنیا یک دزد درست و حسابی پیدا شود, همین است  
    و دستور داد جمعه را گذاشتند تو ترازو و برابر وزنش طلا و جواهر کشیدند و دادند به او 
     

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/04/27  |
 

  • دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎
    من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎
    خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
    در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
    دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
    خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
    سالها گذشت ؛
    و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
    و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
    یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎
    خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎
    و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎
  •  
|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/04/27  |
 
  •  بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو سکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
     ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
     اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده
     در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ئلی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد
     دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی ترو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه
    دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی
     رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی
     آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی
     به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی
     همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
     شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
     شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
     عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه ،‌ روشنترین اینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
     وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/04/27  |
 مکر و حیله زن
  •  
  •  
  • روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت کتابی بنویسد به اسم مکر زن
    زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا کرد به بهانه ای رفت تو و پرسید داری چی می نویسی؟

    مرد جواب داد دارم کتابی می نویسم به اسم مکر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند

    زن گفت : ای مرد تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی کتاببی بنویسی و به بقیه چیز یاد بدی؟

    مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم

    زن گفت : عمرت را رو این کار تلف نکن که چیزی عایدت نمی شود

    مرد گفت : این حرف ها را نمی خواهد به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یکی رنگ ندارد

    زن گفت : خلاصه از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش کن, می خواهی گوش نکن

    مرد گفت : خیلی ممنون حالا اگر ریگی به کفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی که آمده ای برگرد و بگذار سرم به کارم باشد معلوم است که شما زن ها چشم ندارید ببینید کسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب

    زن گفت : خیلی خوب

    و برگشت خانه خط و خال, پولک و زرک و غالیه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفیداب را بست به کار و خودش را هفت قلم آرایش کرد رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام کرد

    مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو کتاب ورداشت دلش شروع کرد به لرزیدن؛ چون دید دختر غریبه ای مثل ماه ایستاده جلوش

    مرد با دستپاچگی پرسید تو دختر کی هستی؟

    زن, پشت چشمی نازک کرد و جواب داد دختر قاضی شهر

    مرد گفت : عروس شده ای یا نه؟

    زن گفت : نه

    مرد گفت : چطور دختری مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نکرده؟

    زن جواب داد از بس که پدرم دوستم دارد, دلش نمی اید شوهرم بدهد

    مرد پرسید چطور؟ یک کم واضح تر حرف بزن

    زن جواب داد هر وقت خواستگاری برام می اید, پدرم می گوید دخترم کر و لال و کور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می کند

    مرد گفت : ای دختر زن من می شوی؟

    زن گفت : من حرفی ندارم؛ اما چه فایده که پدرم قبول نمی کند

    مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه کار کنم که به وصالت برسم؟

    دختر گفت : اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم کر و لال است و به درد تو نمی خورد تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم این طور شاید راضی بشود و من را بدهد به تو

    مرد گفت : بسیار خوب

    و رفت پیش قاضی گفت : ای قاضی آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری کنم

    قاضی گفت : خوش آمدی؛ اما دختر من کر و لال و کور است و به درد تو نمی خورد

    مرد گفت : دخترت را با همه عیب و نقصش قبول دارم

    قاضی گفت : حالا که خودت می خواهی, مبارک است

    و همه اهالی شهر را جمع کرد عروسی مفصلی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد

    بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و کردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد

    داماد با یک دنیا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روی عروس دو دستی زد تو سر خودش؛ چون دید هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است

    مرد فهمید آن زن قشنگ فریبش داده؛ ولی جرئت نداشت زیر حرفش بزند و به قاضی بگوید دخترش را نمی خواهد آخر سر دید راهی براش نمانده, مگر اینکه بگذارد به جای دوری برود که هیچ کس نتواند ردش را پیدا کند

    این طور شد که بی خبر گذاشت از خانه قاضی رفت پشت به شهر و رو به بیابان رفت و رفت تا رسید به شهری که هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت

    مدتی که گذشت دکانی برای خودش دست و پا کرد و شروع کرد به کار و کاسبی

    یک روز دید همان زن قشنگ آمد ب دکانش و سلام کرد مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت : ای زن تو من را از شهر و دیارم آواره کردی, دیگر از جانم چه می خواهی که در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟

    زن خندید و گفت : من از تو هیچی نمی خوام؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست گفتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خورم؟

    مرد گفت : دیگر چه حقه ای می خواهی سوار کنی؟ تو را به خدا دست از سرم وردار

    زن گفت : اگر قول می دهی برای زن ها کتاب ننویسی و پاپوش درست نکنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم

    مرد گفت : کدام کتاب؟ بعد از آن بلایی که سرم آوردی, کتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم کنار

    زن گفت : اگر به من گوش کنی, کاری می کنم که قاضی طلاق دخترش را از تو بگیرد

    مرد گفت : هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم

    زن گفت : اول قول بده که من را به عقد خودت در می آوری

    مرد گفت : قول می دهم

    زن گفت : حالا که عقل برگشته به سرت, با یک دسته غربتی راه بیفت سمت شهر خودمان و آن ها را یکراست ببر در خانه قاضی و در بزن قاضی خودش می اید در را وا می کند و تا چشمش می افتد به تو می پرسد این همه مدت کجا بودی؟ بگو دلم برای قوم و خویشم تنگ شده بود و رفته بودم به دیدن آن ها و چون چند سال بود که از هم دور بودیم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

    مرد همین کار را کرد و با یک دسته کولی راه افتاد؛ رفت خانه قاضی و در زد

    قاضی آمد در را وکرد و دید دامادش با سی چهل تا کولی ریز و درشت پشت در است قاضی از دامادش پرسید این همه مدت کجا بودی؟

    مرد جواب داد ای پدر زن عزیزم مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یک دفعه دلم هواشان را کرد و رفتم به دیدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند

    بعد شروع کرد به معرفی آن ها و گفت : این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه

    کولی ها دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ کنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی یکی می پرسید جناب قاضی سگم را کجا ببندم؟

    یکی می گفت : جناب قاضی دستت را بده ماچ کنم که خاله زای ما را به دامادی قبول کردی

    دیگری می گفت : خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بکوب راه آمده و یک شکم سیر نخورده

    یکی می گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشک بشود

    دیگری می گفت : بزم را کجا ببندم؟ همین طور که نمی شود ولش کنم تو خانه جناب قاضی

    قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش کولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی کند این بود که دامادش را کنار کشید و به او گفت : تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار برو

    مرد گفت : پدر زن عزیزم من آه در بساط ندارم که با ناله سودا کنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟

    قاضی گفت : کی از تو مهریه خواست؟

    مرد که از خدا می خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضی را قبول کرد دختر را فوری طلاق داد و رفت با همان زنی که فریبش داده بود عروسی کرد

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/04/21  |
 به من بگو
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند
.
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره
!

آن میلمن

|+| نوشته شده توسط سیاوش در 86/04/21  |
 
 
بالا